2021-06-23

رهـــــائــــی

کارگران جهان متحد شویم!

فردوسی در دفاع از حریم و رنجهای خویش

اين شعر فردوسی ، از آن جمله شعرهايی است كه میتوان قدرت كلام فردوسی را به گونه ای بسیار شیوا و غرور انگيزدر دفاع از خود واز تحقيری كه توسط سلطان محمود شده، پاسخ داده و به چالش کشد وهمچنین به دفاع ازدیگر شاعران و ادیبان بپردازد. اگر حوصله .نداريد الان بخوانید اشكالی نداره ولی بعداً این چکامه را بخوانيد:

ایـا شـاه محمـود كشـور گشـای
که پیش از تو شـاهان فـراوان بُدند
فـزون از تـو بـودند یكسر به جاه
نـكردنـد جـز خوبـی و راستـی
هـمه داد كـردند بـر زیـردسـت
نـجُسـتند از دهر جـز نـامِ نیـك
هر آن شـه كه در بنـدِ دینـار بـود
جهـان تا بـوَد شهـریـاران بـوَد
كه فـردوسیِ طـوسیِ پـاك جـفت
گر ایدون كه شاهی به گیتی تو را ست
نـدیدی تـو ایـن خاطـر تیـز من
كـه بد دین و بدكیش خوانـی مـرا
مـرا سهـم دادی كه در پـای پیـل
هـر آنكس كـه شعر مرا كرد پست
به دانـش نبُـد شـاه را دستـگـاه
چـو دیـهیـم دارَش نـبُـد در نـژاد
اگـر شـاه را شـاه بـودی پـدر
وگـر مـادرِ شـاه، بـانـو بُـدی
چـو انـدر تبـارش بـزرگـی نبود
كـف شـاه محمـود عـالـی‌تبـار
چـو سـی سـال بردم به شهنامه رنج
مـرا زاین جهـان بـی‌نیـازی دهـد
بـه پـاداش گنـج مـرا درگـشـاد
فقـاعی نَیَـرزیـدم از گنـج شـاه
پشیـزی بِـهْ از شهـریـاری چنـین
پـرستـار زاده نـیـایـد بـه كـار
سـر نـاسـزایـان بـرافـراشتـن
سـر رشته‌ي خـویش گـم كردن است
درختـی كه تلـخ است وی را سرشت
وَر از جـوی خُلـدش به هنـگام آب
سرانـجام گـوهـر بـه كـار آورَد
به عنبـر فـروشـان اگـر بـگـذری
وگـر بگـذری سـوی انـگِشت‌ گـر
ز بد گوهـران بـد نبـاشـد عجـب
بـه نـاپـاك‌ زاده مـداریـد امیـد
ز بـد اصـل چشـم بـهی داشتـن
چـو پـروردگـارش چنیـن آفـریـد
بـزرگی سراسر بـه گفتـار نیسـت
جهـاندار اگـر پـاك ‌نـامـی بُـدی
شنیـدی چـو زایـن گونه‌ گونه سخـن
دگرگونـه كـردی بـه كامـم نگـاه
از آن گـفتـم ایـن بیـتـهای بلنـد
دگـر شـاعـران را نـیـازارد او
كـه شـاعر چـو رنجـد، بگوید هجا
بنـالـم بـه درگـاه یـزدان پـاك
كه یـارب روانـش بـه آتـش بسوز
زكـس گر نتـرسی بتـرس از خدای
همـه تاجـداران كیـهان بُـدنـد
بـه گنج و سپـاه و به تخت و كلاه
نگشتـد گـرد كـم و كـاستـی
نبودنـد جـز پـاك یـزدان پرست
وَزآن نـام جُسـتن سـرانجامِ نیـك
بنـزدیـك اهل خـرد خـوار بـود
پـیـامـم بـرِ تـاج‌ داران بـوَد
نـه ایـن نـامه بر نام محمود گفت
نگوئی كه این خیره گفـتن چراست
نینـدیشی از تیـغ خـونریـز مـن
منم شـیر نـر ، میش خـوانی مرا؟
تنـت را بسـایم چـو دریـای نیل
نگـیردش گـردون گردنـده دست
وگرنـه مـرا برنشـاندی بـه گاه
ز دیـهـیـم‌ داران نیـاورد یـاد
بـه سـر بر نـهادی مـرا تاجِ زر
مرا سیـم و زر تـا به زانـو بُدی
نیـارست نـام بـزرگـان شنـود
نُـه اندر نُـه آمد سـه اندر چهار
كـه شاهم ببخشـد به پاداش گنج
میـان یـلان سـر فـرازی دهـد
بـه من جـز بـهای قفیـزی نداد
از آن مـن فقـاعی خریـدم به راه
كه نـه كیـش دارد نه آئین و دین
اگر چنـد دارد پـدر شهـریـار
وز ایشـان امیـد بـهی داشـتن
به جیـب اندرون مار پروردن است
گـرش بر نشانـی به باغ بـهشت
به بیخ انگبـین ریزی و شهدِ ناب
هـمان میـوه‌ي تلـخ بـار آورَد
شـود جـامه‌ي تو هـمه عنـبری
ازو جُـز سیـاهی نیابـی دگـر
نشـاید ستـردن سیـاهی زشـب
كه زنگی به شسـتن نگردد سپـید
بُـوَد خـاك در دیـده انبـاشـتن
نیـابی تـو بربنـدِ یـزدان كلـید
دو صد گفتـه چون نیم ‌كردار نیست
در ایـن راه دانـش گـرامی بُـدی
ز آئـینِ شـاهـان و رسـمِ كهـن
نگشـتی چـنـین روزگـارم تبـاه
كـه تا شـاه گیرد از این كار پـند
هـمان حـرمت خـود نگه دارد او
بـمانـد هجـا تا قیـامت بـه جا
فشـاننـده بـر سر پراكنـده خـاك
دلِ بـنـده‌ي مـستـحق بـرفـروز